النا آواي زندگي

دوستان گلم به وبلاگ من خوش آمدید.

میخواهم با ژدرم صحبت کنم

می خواهم با پدرم صحبت کنم می خواهم که زمان را به فراموشی بسپارم به اندازه ی یک آه، به اندازه ی یک لحظه یک وقفه بعد از دویدن و جایی روم که قلبم مرا می کشاند می خواهم مسیرم را دوباره بیابم زندگی ام کجاست، جایگاهم کجاست از گذشته با ارزشم محافظت کنم و گرمای باغ پنهان آرزوهایم می خواهم از اقیانوس بگذرم، با مرغ دریایی هم پرواز شوم به هر آنچه که دیده ام بیندیشم و به سوی آنکه نمی شناسم، بروم می خواهم ماه را پایین بیاورم، زمین را هم نجات دهم اما قبل از همه ی اینها، می خواهم با پدرم سخن بگویم با پدرم سخن بگویم می خواهم قایقی برگزینم نه بزرگترین را و نه زیباترین را قایق را با تصاویر پر کنم و عطر سفرهایم می خواهم توقف ک...
18 آبان 1393

روز جهانی کودک مبارک

تمام وجود من و بابایی: اگر تو نبودی جهان، بی خنده های تو معنا نخواهد داشت. اگر تو نباشی، هیچ بهاری ـ حتی اگر لبریز شکوفه باشد ـ دیدن ندارد. اگر تو نبودی، باران ها همه دلگیر می شدند و هیچ مادری عاشقانه زیر باران ها، بی چتر لبخند نمی زد. اگر تو نبودی، آسمان با همه حجم آبی اش، در چشم های همیشه خیس هر پدری، دلگیرتر از چهار دیواری کوچکی می شد که به زندانی کوچک بیش نمی ماند. اگر تو نبودی، شمعدانی های لب پنجره، این گونه زیبا گل نمی کردند و عطر سیب، دیگر معنایی نداشت.   ...
16 مهر 1393

چرخ بزن نازنینم

چرخ بزن چرخ بزن دخترک میان من و تو ماهتاب هیچ بهانه‌ای نیست. بخند، بخوان و برقص که این روزها تمام تو مرا به لبخند می‌کشاند، جان مادر. النا میان آسمان و زمین باش گاه پری بزن ببین بر ابرها نشان خدا کجاست؟! گاه سری بزن به زمین و ببین دلی غمین نباشد هرآنگاه دیدی کسی غم بغل گرفته باران بشو ببار تا بخندد، الناهر آنچه در دستانت داری بنشان تا همیشه دلها خنده کنند قلبها خوش بطپند از خودت بگذر، هرچند سخت، هرچند پرآزار … جان مادر بگذر و بگذار که دلها شادمان باشد فردا که پرواز کنی خواهی دید خدا میان ابرها بتو لبخند خواهد زد و همین یعنی زندگی ...
19 شهريور 1393

بدون عنوان

الناگل بانو، ای کاش مرا در گنجینه بودنم ارثیه ای از خوبیها بود کاش می توانستم بخود مطمئن باشم هر آنچه فرا میگیری خیر است افسوس و صد افسوس هربار بخود نگاه می کنم گوشه های شرمساری از بغچه دلم بیرون می زند. پی هر نقطه از روز که خلوتی با خداست، دعایت می کنم جان مادر دعا می کنم طی این جاده که میروی راه را گم نکنی همراه را دریابی و بدانی چه باید بکنی تو هستی و دنیایی سراسر شگفتی شگفتیهایی که گاه توهم خوشبختیند، سویشان شیفته مشو! تو هستی و مردمانی از همه رنگ رنگ دلشان را پیدا کن، از همه خالص تر است النابانو جان دلم تنگ است دلم از هرچه که کردم نگران شده باز که مب...
19 شهريور 1393

بانو النا

بانو بانو النابانوی من، مدتهاست ننوشتم، یکم شلوغی روزها، یکم فراموشی این دفتر. گفتم امروز به خاطر روز مادر یکم برات بنویسم. دخترک چهارساله من که چندسالیه حس قشنگ مادری رو به من هدیه کردی. رالنا بانو اگر نبودی من مادر نبودم، اگر باید هدیه ای باشه توی این روز، من باید به تو هدیه بدم. یک هدیه برای تشکر از اینکه بخاطر تو مادر شدم! و یک هدیه از اینکه لایق شدم تا مادر تو باشم. گاهی خیلی خوش و گاهی خسته و گاهی در اوج لذت و گاهی یکم غمگین، دنیای مادر بودن با تو هرجوری که هست من خداروشکر می کنم که چنین نعمتی دارم. وقتی رو که با ذوق به آغوشم می پری یک دنیاست، اون روزها که دست توی موهام میکشی و صورتم رو نوازش میکنی، ارزش یک عمر ر...
24 تير 1393

بی نظیر من

نمی شود که بهار از تو سبز تر باشد گل از تو گلگون تر امید از تو شیرین تر نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم نمی شود که تو باشی درست همینطور که هستی و من هزار بار خوبتر از این باشم و باز ، هزار بار ، عاشق تو نباشم.... نمی شود می دانم نمی شود که بهار از تو سبز تر باشد..... ...
24 تير 1393

ترنمم النای عزیزم

ترنمم: نمیبینم زیبایی های دنیا را آنگاه که تویی زیبایی های دنیایم... نمیشنوم صدایی را آنگاه که صدای مهربانت در گوشم طنین می اندازد و مرا آرام میکند... آن عشقی که میگویند، تو نیستی. تو معنایی بالاتر از عشق داری و برای من تنها یک عشقی.... از نگاه تو رسیدم به آسمانها ، آن برق چشمانت ستاره ای است که هر شب به آن خیره میشوم...... باارزش تر از تو ، تو هستی که عشقت در قلبم غوغا به پا کرده... قدم به قدم با تو ، لحظه به لحظه در فکر تو ، عطر داشتنت.... ماندن خاطره هایی که مرور کردن آن در آینده ای نزدیک دلها را شاد میکند..... و رسیده ام به تویی که آمدنت رویایی بوده ...
24 تير 1393

زندگی

زندگی سخت است. زندگی برای آدم‌هایی که زیاد بخواهندش، سخت است.   من هم مثل همه مادرها، روزهای سخت زیادی را سپری می‌کنم. نخوابیدن سخت است، گریه آدم را کلافه می‌کند، انرژی بچه‌ رمق مادر را می‌گیرد، کارهای خانه تمامی ندارند و آدم دلش برای روزهای خوش‌تیپی تنگ می‌شود.   وقتی مثل یک باربر حرفه‌ای پا از در خانه بیرون می‌گذارد و بچه و ساک و کیسه و لباس اضافی و چیزهای دیگر بهش آویزان است، آدم کاسه صبرش لبریز می‌شود .وقتی ترنم یک‌بند گریه می‌کند و یک‌بند نق می‌زند ، آدم گاهی عصبانی می‌شود، مریض می‌شود، خسته می‌شود، خوابش می‌آید، سر...
24 ارديبهشت 1393