[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 13 تير 1395 | 20:53 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

می خواهم با پدرم صحبت کنم

می خواهم که زمان را به فراموشی بسپارم
به اندازه ی یک آه، به اندازه ی یک لحظه
یک وقفه بعد از دویدن
و جایی روم که قلبم مرا می کشاند

می خواهم مسیرم را دوباره بیابم

زندگی ام کجاست، جایگاهم کجاست
از گذشته با ارزشم محافظت کنم
و گرمای باغ پنهان آرزوهایم

می خواهم از اقیانوس بگذرم، با مرغ دریایی هم پرواز شوم
به هر آنچه که دیده ام بیندیشم و به سوی آنکه نمی شناسم، بروم
می خواهم ماه را پایین بیاورم، زمین را هم نجات دهم
اما قبل از همه ی اینها، می خواهم با پدرم سخن بگویم
با پدرم سخن بگویم

می خواهم قایقی برگزینم
نه بزرگترین را و نه زیباترین را
قایق را با تصاویر پر کنم
و عطر سفرهایم

می خواهم توقف کنم و سوار شوم
فضای خالی خاطراتم را بیابم
صدای کسانی را که به من آموختند
که هیچ رویایی ممنوعه نیست

می خواهم رنگ ها و تصاویر درون قلبم را بیابم
آنهایی که رشته های اصیل را با آن بسته ام




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 18 آبان 1393 | 12:56 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

تمام وجود من و بابایی:

اگر تو نبودی

جهان، بی خنده های تو معنا نخواهد داشت. اگر تو نباشی، هیچ بهاری ـ حتی اگر لبریز شکوفه باشد ـ دیدن ندارد.


اگر تو نبودی، باران ها همه دلگیر می شدند و هیچ مادری عاشقانه زیر باران ها، بی چتر لبخند نمی زد. اگر تو نبودی، آسمان با همه حجم آبی اش، در چشم های همیشه خیس هر پدری، دلگیرتر از چهار دیواری کوچکی می شد که به زندانی کوچک بیش نمی ماند.

اگر تو نبودی، شمعدانی های لب پنجره، این گونه زیبا گل نمی کردند و عطر سیب، دیگر معنایی نداشت.
 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 16 مهر 1393 | 11:56 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

چرخ بزن چرخ بزن دخترک

میان من و تو ماهتاب هیچ بهانه‌ای نیست.

بخند، بخوان و برقص که این روزها تمام تو مرا به لبخند می‌کشاند، جان مادر.

النا میان آسمان و زمین باش

گاه پری بزن ببین بر ابرها نشان خدا کجاست؟!

گاه سری بزن به زمین و ببین دلی غمین نباشد

هرآنگاه دیدی کسی غم بغل گرفته باران بشو ببار تا بخندد،

الناهر آنچه در دستانت داری بنشان تا همیشه دلها خنده کنند

قلبها خوش بطپند

از خودت بگذر، هرچند سخت، هرچند پرآزار … جان مادر بگذر و بگذار که دلها شادمان باشد

فردا که پرواز کنی خواهی دید خدا میان ابرها بتو لبخند خواهد زد

و همین یعنی زندگی

نازنین 5 ساله من




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 19 شهريور 1393 | 10:37 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

الناگل بانو،

ای کاش مرا در گنجینه بودنم ارثیه ای از خوبیها بود

کاش می توانستم بخود مطمئن باشم هر آنچه فرا میگیری خیر است

افسوس و صد افسوس هربار بخود نگاه می کنم گوشه های شرمساری از بغچه دلم بیرون می زند.

پی هر نقطه از روز که خلوتی با خداست، دعایت می کنم جان مادر

دعا می کنم طی این جاده که میروی راه را گم نکنی

همراه را دریابی و بدانی چه باید بکنی

تو هستی و دنیایی سراسر شگفتی

شگفتیهایی که گاه توهم خوشبختیند، سویشان شیفته مشو!

تو هستی و مردمانی از همه رنگ

رنگ دلشان را پیدا کن، از همه خالص تر است

النابانو جان

دلم تنگ است

دلم از هرچه که کردم نگران شده باز

که مبادا کم بودن من پای تو را در بند گرفتار کند

تو به من رو نکن هرگز!

تو سهم مرا همان آغوش کودکیت  بدان و از من بگذر

بگذر مادر جان، جاده تو را می جوید




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 19 شهريور 1393 | 10:29 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

تولدعه

عزیزترینم 5 سال تولدت مبارک




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 12 شهريور 1393 | 23:23 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

بانو بانو النابانوی من،

مدتهاست ننوشتم، یکم شلوغی روزها، یکم فراموشی این دفتر. گفتم امروز به خاطر روز مادر یکم برات بنویسم. دخترک چهارساله من که چندسالیه حس قشنگ مادری رو به من هدیه کردی.

رالنا بانو اگر نبودی من مادر نبودم، اگر باید هدیه ای باشه توی این روز، من باید به تو هدیه بدم. یک هدیه برای تشکر از اینکه بخاطر تو مادر شدم! و یک هدیه از اینکه لایق شدم تا مادر تو باشم.

گاهی خیلی خوش و گاهی خسته و گاهی در اوج لذت و گاهی یکم غمگین، دنیای مادر بودن با تو هرجوری که هست من خداروشکر می کنم که چنین نعمتی دارم. وقتی رو که با ذوق به آغوشم می پری یک دنیاست، اون روزها که دست توی موهام میکشی و صورتم رو نوازش میکنی، ارزش یک عمر رو داره.

النا وقتهای هست که اونقدر حرفهای تو به دلم میشینه که بارها زمزمشون می کنم تا طعم شیرینش دلم رو تازه کنه. چه لطفی شامل حالم شد اون روز که مادر شدم، ممنونتم دختر.

النا بانو دلت خوش باشه جان مادر




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 24 تير 1393 | 21:47 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

نمی شود که بهار از تو سبز تر باشد
گل از تو گلگون تر
امید از تو شیرین تر

نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم
نمی شود که تو باشی
درست همینطور که هستی
و من هزار بار خوبتر از این باشم
و باز ، هزار بار ، عاشق تو نباشم....

نمی شود می دانم
نمی شود که بهار از تو سبز تر باشد.....




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 24 تير 1393 | 21:35 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

ترنمم:

نمیبینم زیبایی های دنیا را آنگاه که تویی زیبایی های دنیایم...

نمیشنوم صدایی را آنگاه که صدای مهربانت در گوشم طنین می اندازد و مرا آرام میکند...

آن عشقی که میگویند، تو نیستی. تو معنایی بالاتر از عشق داری و

برای من تنها یک عشقی....

از نگاه تو رسیدم به آسمانها ، آن برق چشمانت ستاره ای است که هر شببه آن خیره میشوم......

باارزش تر از تو ، تو هستی که عشقت در قلبم غوغا به پا کرده...

قدم به قدم با تو ، لحظه به لحظه در فکر تو ، عطر داشتنت....

ماندن خاطره هایی که مرور کردن آن در آینده ای نزدیک دلها را شاد میکند.....

و رسیده ام به تویی که آمدنت رویایی بوده در گذشته هایم....

و رسیده ام به تویی که در کنار تو بودن عاشقانه ترین لحظه ی زندگی ام است.......

پایانی ندارد زندگی ام با تو ، آغاز دوباره ایست فردا در کنار تو...........

فردایی که در آن دیروز را فراموش نمیکنم ، آنگاه که با توام هیچ روزی

را فراموش نمیکنم که همه آنها یکی از زیباترین روزهاست و شیرین ترین خاطره ها ، و گرم ترین لحظه ها ست....

لحظه های من با تو :

روشنترین لحظه هاست

شیرین ترین ثانیه هاست

دوست داشتنی ترین دقیقه هاست...

ای معنای عمیق بودنم

ای حس ناب عاشقی ام

همه چیز از تو جریان دارد

عشقم...انتظارم... بیقراری ام... دوست داشتنم... اشکم ...شوقم...

همه از تو و از عشق توست..




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 24 تير 1393 | 21:32 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

زندگی سخت است. زندگی برای آدم‌هایی که زیاد بخواهندش، سخت است.

 

من هم مثل همه مادرها، روزهای سخت زیادی را سپری می‌کنم. نخوابیدن سخت است، گریه آدم را کلافه می‌کند، انرژی بچه‌ رمق مادر را می‌گیرد، کارهای خانه تمامی ندارند و آدم دلش برای روزهای خوش‌تیپی تنگ می‌شود.

 

وقتی مثل یک باربر حرفه‌ای پا از در خانه بیرون می‌گذارد و بچه و ساک و کیسه و لباس اضافی و چیزهای دیگر بهش آویزان است، آدم کاسه صبرش لبریز می‌شود .وقتی ترنم یک‌بند گریه می‌کند و یک‌بند نق می‌زند ، آدم گاهی عصبانی می‌شود، مریض می‌شود، خسته می‌شود، خوابش می‌آید، سرش درد می‌کند، تنش کوفته می‌شود، روانش به هم می‌ریزد.

 

آدم گاهی دلش برای خودش تنگ می‌شود. آدم گاهی دلش برای خودش می‌سوزد. من هم مثل همه مادرها روزها و ساعت‌های سختی را سپری می‌کنم که در آن دلم برای خودم می‌سوزد.

 

بعد... شب می‌شود و ترنم می خوابد. تن خسته‌ام را می‌اندازم روی تخت و به چیزهای خوب فکر می‌کنم. به خنده‌های غش‌غش ترنم به موفقیتش در آینده .به لحظه‌ای که بازویم را میگیرد و میگوید « مامان سمیرا دودا دارم(مامان سمیرا دوستت دارم)!».

 

به فردا. فردایی که ترنم مثل یک گل واقعی باز می‌شود و خانه‌مان را معطر می‌کند.

 

به گلدانی که روی دستم نگهش داشته‌ام تا ترک نخورد. باغبانی این گلدان سخت است، ولی می‌ارزد. به زیبایی‌اش می‌ارزد.......

 

پی نوشت:

خدایا چقدر خوبی..چقدر خوبی که می گذاری مادری کنم برای این دختر شیرین..چقدر خوبی که می گذاری ببینم شادی های دخترم را...چقدر خوبی که می گذاری ببینم روزهای کودکانه ی ترنمم را...

خدایا می دانی ناشکر نیستم مگر نه؟!!

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 24 ارديبهشت 1393 | 21:30 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

نیازها و علایق ادم تو دوره های مختلف سنی تغییر می کنه ...شاید خیلی چیزها که یک روز برایش خواب و رویا شده بودند در زمان حال به نظر کوچک و بی ارزش برسند . اما توقع ادم از خودش و زندگیش با گذشت زمان بیشتر میشه حتی اگر خواسته های ادم مثل کودک درونش همیشه کوچک بمونه!.... همیشه دلم میخواهد هایی وجود داره که خیلی هاش از دنیای واقعی فاصله داره ولی نوشتن و یا به زبون اوردنشون هم کافیه برای اینکه تا مدتها ذهن و روحت را پر کنی از انرژی مثبت حضور کم رنگشون!..... شاید این روزها کم بودن وقت برای خودت اجازه فکر کردن به دلم میخواهد رو گرفته باشه اما تاثیر خواستن اونهم با تمام وجود چیزی نیست که بشه انکار کرد.....بی اختیار یاد دلم میخواهد هایی افتادم که از پیش از حضور گل دختر گوشه های متروک ذهنم قلمبه مونده بودند!....ولی مهم نیست که دلت چقدر برای اونها یا حتی این روزها یه خواب سیر و یک غذای بی درد سر و یا یک دوش ابگرم طولانی و بی دغدغه تنگ شده باشه ... مهم نیست که چند وقته از فعالیتهای روحی و جسمی مورد علاقت فاصله گرفتی... مهم نیست چقدر دلت برای یک کتاب خوندن درست و حسابی و با ارامش لک زده مهم نیست دلخوری یا شاد... الان مهمتر از همه چیز فقط کوچولوته! النای عزیزم دوستت دارم مادرانه




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 8 ارديبهشت 1392 | 19:43 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

در وصف حس قشنگ مادرانه بسیار گفتند و بسیار گفتیم و بسیار شنیدیم....اما همه اینها نمی تونه بشه قد یک ثانیه بوییدن و یک لحظه لمس کردن موجودی فرشته سان که وجودش به وجودت بسته باشد....میگن تاثیر اولین خاطره ها همیشه ماندگار تره....مخصوصا وقتی طعم شیرینش حسابی به کام آدم نشسته باشه...مثل تاثیر اولین نگاه مستقیم دخملک تو صورتم که عین جادو سحرم کرد...هنوز هم با هر کار تازه اش اشک توی چشمام جمع میشه ....شایدم دل نازک تر شدم از اون روزها...از تاثیر ذوب نگاهش.....از حضور یک موجود بند انگشتی و پری سان که بشه به وسعت قلب و روحت...

زمان چه قدر زود میگذره!!!!این جمله را شاید بارها و بارها از دهان این و اون شنیده باشیم.....و یا به زبون آورده باشیم....ولی مصداق این جمله برای من یک مفهوم خاص دیگه داره....سه سال پیش تقریبا به همین موقع تو یه همچین روزهایی چه قدر در تب و تاب ورود مسافر کوچولومون تا چند ماه دیگه خیال پردازی می کردیم و تو رویای شیرین اومدنش تک تک وسایل اتاقش را آماده می کردیم....اون روزها که حتی فکرش را هم نمی کردم که به یه چشم بر هم زدنی میاد...

چه قدر زود اومد روزهایی که دردونه قشنگم تمام وسایل اتاقش را به دقت نگاه میکنه و تمام تلاشش را میکنه برای به دست آوردنشون...

چه قدر زود اومد روزهایی که ماه مهربونم با خنده هامون خندیده و با ناراحتی و اخممون نگران و ناراحت شده....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 7 ارديبهشت 1392 | 22:06 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

مدت ها بود فراموشم شده بود این خنده های شیرین در خوابت !

 یاد نوزادی ات بخیر ، هر زمان که در خواب میخندیدی و بلند بلند قهقهه میزدی ، بالای تختت به نظاره مینشستم و رویاهای شیرینم را دانه دانه برگ میزدم !

 دلم میخواست بدانم رویای زیبایت چیست که آنچنان تو را در خواب به خنده وامیدارد !

 آنقدر حس و حال خوبی داشتم و خیالم از مادر بودن خودم راحت میشد که بی اندازه بود!

ولی آن خنده های نوزادی کجا و این قهقهه شیرین دو نیم سالگی ات کجا !

 

زمین تا آسمان ِ خدا شیرینی اش فرق دارد .

 

پشت این خنده های در خواب ِ نونهالی ات یک دنیا آگاهی و تجربه خوابیده است !

امروزم را زیباتر کردی قند ِ عسل !

 خوشحالم که خوشحالی ، حتی در خواب!

خوشحالم که در بیداری لحظه هایت شاد است و خواب های شیرین کودکی ات پُر آرامش !

خوشحالم که هستی ، با بودن ِ تو تمام غصه های عالم از خانه دلمان رفته !

خوشحالم که خدایم در همین نزدیکیست ، گرمای دستانش را حس میکنم ، و دلم گرم تر میشود !




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 2 ارديبهشت 1392 | 21:29 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

حس مادرانه شاید ابعاد وسیعی داشته باشه که گاهی هیچ توجیهی نداره ، اما قابل اغماض هم نیست ... شاید در طول روز بارها و بارها از دست وروجکت کلافه بشی ولی تحمل یک اخم ساده را هم از غیر نداری ! ... در عین حال که فکر کنی خیلی باهوشه از همه باهوشتر... همیشه نگرانی که وروجکت توی هیچ زمینه ای از بقیه عقب نباشه! اگر شیطنت زیاد بکنه فکر میکنی نکنه بیش فعاله ؟ اما تا اروم میشنه نگران میشی که چرا فعالیتش کم شده !.... اگر زیادی بخوابه اروم و قرار نداری انگار یه چیزی گم کردی ! اما تا زمان خوابش میگذره زود نگران میشی که چرا این بچه خواب نداره، بعد میشینی ساعتهای خوابش را طی یکی دو روز گذشته حساب و کتاب میکنی که نکنه خوابش کم شده باشه !.... اگر مدام با روروئکش پشت سرت مامان مامان کنه میگی نکنه زیادی بهم وابسته شده نکنه لوس بشه یکی یک دونه ام ! و اگر ازت جدا باشه طاقت دوریش را نداری و میگی نکنه مهر مادریش کم بشه ! ... اصلا انـگار ذات مادر بودن همیشه نگران بودن و تا ابد مسئول موندنه.

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 2 ارديبهشت 1392 | 21:09 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

لای لایی شبانه را چندبار بخوانم که برای یک عمر خاطره ماندگار باشد؟

دستهای کوچک تو را چندبار ببوسم تا این لطافت باور ناپذیر را ادراک کنم؟

النای من، چهره معصوم تو به هنگام خواب آنقدر دیدنیست که می‌خواهم زمان بایستد و من بیدار محو تماشای تو بمانم

دیدن بازی تو با پدر آنقدر لذت‌بخش است که آرزو می‌کنم هیچ کاری منتظر من نباشد

دیگر میان حرفهای من و پدر قصه‌های تو بی‌خبر می‌دوند، حتی وقتی خواب می‌روی باز تو را تماشا می‌کنیم

النا روزی کودکی خواهی داشت و دستهای کوچکش را هزار بار بوسه خواهی زد

من برای تو امروز از این عشق می‌نویسم

می‌نویسم شاید آنروز فرصت دیدارمان آنقدر اندک باشد که نتوانم شرح این عاشقی تکراری را برایت بگویم




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 2 ارديبهشت 1392 | 20:05 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

النای کوچک من

این روزها با تو بودن آنقدر خوب و زیباست که هرلحظه‌اش را می‌بلعم

دخترک نوپای دیروز، پابپای من در خیابان‌های برف گرفته شهر قدم می‌زند و با هم از نقاشی روی دیوارها تا چاله‌های آب شعر می‌سازیم

باور انسانی عظیم نهفته در ظاهر کوچکت این روزها واقعی‌تر است

گاهی از تو فاصله می‌گیرم و تو را در دنیایی که هر تکه‌اش معماییست جذاب نظاره می‌کنم

زمین می‌خوری و باهم از درد جسم حرف می‌زنیم، اما باز هم آزادی که بدوی

درخت را لمس می‌کنیم و تفاوت دیوار را با برگ‌ها حس می‌کنیم

گاهی در آغوشت می‌گیرم و روحمان در هم فرو می‌رود و آنوقت درونم را از تو پر می‌کنم

می‌بوسیم، آنقدر محبت می‌کنی که گاهی شرمگین خلوصت می‌شوم

النای پر و بال گشوده من

این روزها با هم بیشتر سعی می‌کنیم تا رمز پرواز را بیاموزیم

این روزها با هم حرف می‌زنیم تا برای قصه پرواز بالهایمان استوار شود

دخترک جستجوگر هنوز قصه‌های زیادی ناگفته مانده

آرام بخواب جان مادر




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 2 ارديبهشت 1392 | 20:01 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

 النا بانو:

برایت هدیه می‌خرم، کوچک و ساده به سادگی حرفی که در دلم می‌پیچد: دلم همیشه باتوست دخترک! برایت هدیه‌ها را روی تخت می‌گذارم تا هرگاه بیدار شدی و من نبودم مرا احساس کنی در پیچ و تاب کاغذ رنگی بهم فشرده صدای تپش قلب من بگوشت خواهد رسید می‌گوید وقتی نیستم نیز، کنار تو دلم جامانده… برایت هدیه‌های کوچک می‌گذارم شاید فاصله‌های کوتاه نبودم را پر کند شاید مادری را نوع دیگری برایت داشته‌ام اما باز هم دلم مادرانه پیش توست.




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 1 ارديبهشت 1392 | 23:02 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

گره میزنم با آرزوی سلامتی شما ....




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 13 فروردين 1392 | 15:36 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

مادرانه نگاهش میکنی که نه ! عاشقانه تماشایش میکنی ... با چشم خریدارانه ومشتاق .... از ان حالتهایی که از مادر بودن به خودت می بالی و به مادرانه گی ات رشک می بری !.... نه به خاطر اینکه فکر میکنی مادر یه کوچولوی فوق العاده ای !.... نه به خاطر اینکه شکر گذاری ..... بلکه به خاطر اینکه هنوز وقت داریم برای ساختن فرداهای نیامده اش ، اینکه طفلک هنوز فرصت بچگی کردن دارد و ما با خیال راحت میتوانیم به نیاز ها و دغدغه های فردایش فکر کنیم ، پرداختن به دلخواسته هایی که برایمان مهم است و واقعیتهایی که دوست نداریم هیچ وقت تجربه کردنشان را بیاموزد !..... شاید اکنون وقت فکر کردن و راه درست را انتخاب کردن را داشته باشیم و فردا نه




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 2 فروردين 1392 | 23:45 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

 

  • یک روز میاد که اونیفرم مدرسه اش را تنش می کنه و با موهای برس خورده و مرتبش اماده میشه که بره برای اولین روز مدرسه ... و تو دوربین بدست راهیش میکنی و دلت غنج میره که بدونی تو کلاسشون چی میگذره !...
  • یه روز میرسه که با یه کارت تبریک میاد سراغت تا ازت اجازه بگیره که بره جشن تولد دوست صمیمیش بدون حضور تو ... و تو دلت میلرزه که بدونی چی خورده و چه کرده ! ...
  • یه روز میاد که با چشمای کنجکاو و منتظر میاد میشینه روبروت و با اشتیاق گذشته را مورد سوال قرار میده تا برسه به اولین روز اشنایی پدر و مادرش! ...
  • یه روز می رسه که گوشی تلفن را بر می داره و ساعتها با دوست جون جونیش گپ می زنه ... و تو دلت ضعف میره که بدونی چی پچ پچ میکنه ! ...
  • یه روز هم میاد که حوصله نداشته باشه و ترجیح بده بره تو اتاقش و ساعتها با خودش خلوت کنه ! ... و تو دلت پر میکشه که بدونی تو سرش چی میگذره ! ....
  • یه روز هم میرسه که خودش به تنهایی برای خودش تصمیم میگیره و شاید نظر ما را تو تصمیمش لحاظ نکنه !.... و تو دوست نداری اون روز حالا حالا ها برسه ! ...

اره روزی میاد که کـــوچـولــوی ما هم مستقل و بزرگ میشه ...




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 2 فروردين 1392 | 23:39 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

آرزو دارم نوروزی که پیش رو دارید
آغاز روزهایی باشد که آرزو دارید

ســــــــــــــــــال نـــــــــــــــــــو مبـــــــــــــارکـــــــــــــــــــــ

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 2 فروردين 1392 | 23:18 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

میدونی النا

یه لحظه هایی هست...منحصر میشه به من و تو...

مثل لحظه هایی که با هم بازی میکنیم...

میدونم بازی ذهنت رو خلاق تر و سلولهای مغزت رو فعالتر میکنه...

اما برای منم یه لحظه هایی رو ثبت میکنه که شاید حسم غیر قابل توصیف باشه...

خوشحالم میتونم باهات بازی کنم...خوشحالم کودک درونم هنوز بیداره...خوشحالم به بهونه ی تو فرشته ی کوچولو منم میتونم دوباره بچگی کنم...

میخوام بازی هایی که باهم میکنیم رو برات ثبت کنم...

شاید خیلی هاشون اسم بازی نشه گذاشت روش...اما برای من همینکه تو لذت ببری و ذوق تکرارشو داشته باشی و اون لبای خوشگلت بخنده...یعنی بازی...

دلم اینقدر میخوادت....برای همیشه...

میدونم چشم بر هم زدنی بزرگ میشی...برای همین میخوام باهم لحظه های خوبی داشته باشیم...لحظه های من و تو

 خدایا لحظه هامون در پناه تو.

شکر مهربونم





[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 14 دی 1391 | 1:13 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

این جمله نقل قولی بود از استادی که یکی از دوستان درباره تربیت بچه‌ها توی صحبت‌هاش استفاده کرد. خیلی جالب بود، وقتی یک نگاه دقیق به رهای کوچولو می‌اندازم که اینروزها همه کارهاش باعث شگفتیمون شده چیزی بجز یه معدن جواهر نمی‌بینم.

منظورم همه بچه‌هاست همه این گنجینه‌های کوچک و شگفت‌انگیز٫ همه اونها که با صندوقچه‌ای از ژن‌ها، خصلت‌ها، استعدادها و توانایی‌ها وارد این دنیا میشن و ما فرصت این رو داریم که اونهارو کشف کنیم. ما باید قطعات این کامپیوتر دقیق رو درست و بجا سرهم کنیم و فقط دکمه روشن رو بزنیم و تماشا کنیم!

فراموش نکینم که قرار نیست برای اونها برنامه بنویسیم، قرار نیست ما کدهای ژنتیکی خاص رو وارد سلولهاشون کنیم و قرار نیست اونها رو با هرچه خودمون دوست داریم پر کنیم. این معدنهای کوچولو کاملا مجهز و آماده هستند، یه نگاه دقیق به دفترچه راهنمای اونها ما رو به سمت روشن کردنشون هدایت می‌کنه.





[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 14 دی 1391 | 0:46 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

خلاصه بگویم دخترک

مادرانگی را برای مادری نوپا شرح دادم. هرچه گفتم کم بود. هرچه خواندم یک بیت بود!

این دنیایی نیست که با یک عکس بتوان توصیفش کرد. از سختیهایش بگویی دلشان می‌لرزد، از شادمانیهایش هرچه بگویی باورشان نمی‌شود.

دخترک قصه من و تو ناب‌ترین قصه عاشقانگیست

حکایت اولین لبخند زیبای تو به صورت من، که هیچگاه فراموشم نخواهد شد

حکایت اولین دوستت دارمها، بوسه‌های نابلد و دستهایی که دور گردنم حلقه شدند

حکایت ذوق دلهامان وقت بهم رسیدنها، نگاه‌هایی پر از حرف و شیطنت‌های کودکانه ما با هم

کوچک من

یک روز حکایت درخت عشق را برای زنی گفتم، درختی که نهالش را با پدر کاشتیم و طوفانها و زمستانها مراقبش بودیم

گفتم طعم تو، قصه میوه شیرین آن درخت است. هرچه درخت تنومند‌تر می‌شود طعم این میوه بیشتر به دل می‌نشیند.

باورت بشود یا نه، یک روز خودت این قصه را خواهی گفت. شاید باور نکنند، بگو مادر می‌شوید و باور خواهید کرد.





[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 14 دی 1391 | 0:34 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

قصه زندگی ما خیلی عجیبه. گاهی فکر می‌کنم اگر برای هر کدوم از ما خاطرات بزرگسالیمون رو تو بچگی تعریف کنند، فکر می‌کنیم که این هم یکی از قصه‌های کتابهاست. اما خود کودک من حالا می‌دونه که اینطور نیست، همه اینها واقعیت داره و زندگی خیلی زیبا و هنرمندانه آهسته آهسته ما رو بالا و پایین می‌بره و کوچه پس کوچه‌های رویایی و اسرارآمیزش رو نشونمون میده.

یکی از همین کوچه‌ها کوچه مادریه، مادر شدن و یهو دیدن خودت جلوی یه بچه که تقریبا دوسال و چند ماهی اومده تو زندگیت. بعد وقتی فکر می‌کنی به روزهای آخر بارداری و حس خستگی و انتظار و اینکه همه اونها الان فقط یه خاطره شده با خودت می‌گی، این روزها هم به همین سرعت می‌گذره! چقدر زود و سریع٫ چقدر زود این دستهای کوچولو که صورتت رو نوازش می‌کنه و بغلت می‌کنه و می‌گه دوستت دارم قراره بزرگ‌تر بشه. این وسط کلی هیجان هم هست، آخه هرچی دختر کوچولوی ما بزرگتر شد من و بابای مهربون بیشتر عاشقش شدیم و بیشتر ذوق کردیم.

شاید الان بتونم تصور کنم این کوچولو یه روز دست تو دست مرد آیندش میره و من و بابای مهربون به ثمره یه عمر زندگی خانوادگیمون نگاه می‌کنیم و دعا می‌خونیم! چه حس خوبیه. حالا این روزها دختر کوچولو کلی حرف می‌زنه و خیلی بیشتر از اون حرفهای ما رو متوجه میشه و مطمئن هستم با زیرکی تمام متوجه همه احساسات و روحیات ما هم هست. از همون روز که یه بار متوجه شد روی صورتم اشکه و آروم نوازشم کرد، زمانهایی که فقط میاد توی بغلت و می‌خواد محبت کنه، از همون نگاه‌های شیطنت بارش وقتی که برای بابای مهربون شیرین کاریاش رو تعریف می‌کنم و از مواقعی که توی بازیهاش همه حرکات و رفتارهای ما رو تقلید می‌کنه.

دنیای بزرگیه دنیای تربیت یک وجود انسانی به این خالصی و به این عظمت. یه دنیای زیبا و پر از کشفیات جالب.





[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 14 دی 1391 | 0:24 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

پاییز ثانیه ثانیه می گذرد، یادت نرود این جا کسی هست که به اندازه
تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوهای خوب دارد.
عمرت یلدایی، دلت دریایی، روزگارت بهاری
یلدای خوشی را برایتان آرزو می کنم . . .





[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 دی 1391 | 19:06 | نویسنده : نسرین (مامانی) |
اعتراف مي كنم كه تا چند وقت پيش اونقدر نسبت به اينكه دور و برم چه اتفاق هايي مي افته حساس نبودم!!! ناراحت مي شدم، دلم مي گرفت، غصه هم مي خوردم ولي اونقدر حساس نبودم كه اين اتفاقات من رو به فكر واداره و ...

اما اعتراف مي كنم ديروز به عنوان يه مادر به خودم لرزيدم...

دختركم، ديروز وقتي به تو نگاه مي كردم و بعد نگاهم به صفحه جعبه جادويي برمي گشت به خودم لرزيدم، يك لحظه خودم رو گذاشتم جاي اون مادري كه ديروز لحظه به لحظه اش مثل جهنم براش گذشت و نگاهش به در خشك شد تا ببينه بچه اش كي به خونه برمي گرده! يا اون مادري كه بي قرار همش به ساعت نگاه مي كرد تا يه وقت بچه اش دير نكرده باشه!

ديروز هم يه روزي بود مثل روزاهاي ديگه اي كه پاي خبــــــــــر مي نشستيم و اخــــــــبـــــــار رو دنبال مي كرديم ...

ولي اعتراف مي كنم كه ديروز يه حس ديگه اي داشتم... نگران شدم براي تو، براي آينده ات ..

.

و به اين فكر مي كردم كه مادر بودن چقدر سختـــــــــه




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 29 آذر 1391 | 10:11 | نویسنده : نسرین (مامانی) |

صبح روزی که مجبوری بچه اندکی مریضت را بگذاری پیش مادربزرگش و راهی کار شوی، انگار داری توی رینگ با خودت بوکس بازی می‎کنی. یک مشتت را می‎کوبی آن سوی صورتت که «آخه این بچه تب داره. می‎دونم کمه، اما اگه بالا بره چی؟ من باید بالای سرش باشم.» آن یکی مشتت بالا می‎آید و می‎کوبد این سوی صورتت که «همکارت هم امروز نیست. همه صفحه‎ها را باید خودت ببندی. قول دادی کاری برای شنبه نماند این هفته.» باز این مشت که «ببین نفس نفس می‎زند...» و باز آن یکی مشت فرو می‎رود توی چشمت که «چاره‎ای نداری. مجبوری...»

مهم نیست که کی برنده می‎شود. این کتک کاری تا آخر روز ادامه دارد و دست آخر آن چیزی که له و لورده می‎شود، صورت توست.

امروز صورتم بدجوری درد می‎کند




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 29 آذر 1391 | 10:07 | نویسنده : نسرین (مامانی) |
 داره بازي ميكنه، تو اين بدو بدو ها و خنده ها، صاف با كله ميره تو ديوار!

 

اخم هاش رو تو هم ميكشه، برميگرده و دستش رو ميذاره رو سرش 

-اوخ.

- اوخ شدي مامان؟ اشكال نداره، بازي مي كردي ديگه، حالا بيا بوسش كنم خوب شه...

آروم آروم مياد

- كجات اوخ شده بده بوس كنم

سرش رو ميندازه پايين و پيشوني اش رو مياره جلو. يه بوس مي كنم. ميخنده و ميره.

بين راه انگار چيزي يادش افتاده با شيطنت صبر مي كنه، نگاهم مي كنه و دوباره ميره و اين بار پاش رو با احتياط ميزنه به ديوار ، دستش رو ميذاره رو پاش بعد ميدوئه مياد پاش رو مياره بالا

- اوخ شده، بوس كن...

...

و اين داستان اونقدر ادامه داره تا من تمام اعضا و جوارح دختر رو بوس كنم اون غرق در خنده وقتي از اين كار خسته شد بره دنبال يه سرگرمي ديگه.

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 29 آذر 1391 | 10:06 | نویسنده : نسرین (مامانی) |
 
هر روزدو صبح تعطیلی رو كه از خواب پا ميشم كارهايي رو كه در طول روز مي خوام انجام بدم مرور مي كنم، يه جور برنامه ريزي ذهني...

خوب وقت عمل ميرسه، كتابي رو دست ميگيرم و شروع ميكنم به خوندن، كنم،ياد لباس ها ميوفتم،  دارم لباس ها رو توي ماشين ميريزم كه ياد غذاي الناميوفتم، سبد رو رها مي كنم و ميرم سراغ يخچال و مواد لازم رو ميارم، همين طور كه دارم گوشت رو خورد ميكنم و تو قابلمه ميريزم يوهو با خودم فكر ميكنم "آخ آخ آخ هنوز تخت رو جمع نكردم" قابلمه و گوشت رو هم همونطور ول مي كنم و ميرم ملافه ها رو تا مي كنم و رو تختي رو ميكشم، دارم تخت رو جمع مي كنم يادم مياد كه " اي دل غافل! يادم مياد چند روز پيش هويج خريده بودم كه خورد كنم و فريز كنم پس حالا پيش به سوي هويج ها، تخته و كارد ميارم بعد از اينكه چند تا رو خورد كردم، هوس ميكنم يه چرخي تو نت بزنم، پس هويج ها رو هم بيخيال!!!

پشت لب تاب نشستم و دارم يه كم نت گردي ميكنم، مطلبي در مورد فروشگاههای اینترنتی و پست جدید برای وبلاگ این کوچولو

فكر مي كني چه اتفاقي ميوفته؟؟؟ ... کارهایی رو ميبينم كه از قلم افتاده عذاب وجدان ميگيرم و نت گردي و ترجمه و تمام افكار بيهوده رو رها ميكنم و ميرم دوباره سر کارهای همیشگی

ولي.... ولـــــــــي دوباره از اول باید شروع کنم... و تو اين هاگيرواگير الناهم از پام آويزونه!!! و من دوباره بیاد میاورم که باید با النا باشم نه با خودم من برای خودم نیستم و ..............

 

روزهاي شلوغي رو دارم ميگذرونم با يه فكر شلوغتر!

شايد بهتر باشه صبح كه از خواب پا ميشم اصلا براي خودم برنامه ريزي نكنم و اينقدر نگران گذشت زمان نباشم!!!چون من وقتی برای خودم ندارم و ..............




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 29 آذر 1391 | 10:03 | نویسنده : نسرین (مامانی) |
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد